
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی
می دونم خوب می دونی تو، تارو پودو ریشمی
تو که از دنیا گذشتی واسه یه خنده ی من
چرا من نگذرم از یه پوستو خون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد رویای مهربونمی
وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز
به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم
ممنونم که بچه بازیهامو طاقت می کنی
هر چقد بد میشم اما تو نجابت می کنی
هر کجای دنیا باشم با منی و در منی
نگران حال و روزم بیشتر از خود منی
می دونی با تو پرم از شعرو ستاره
می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره
می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خرابش کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
خسته ام میفهمید!؟
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق .
خسته از حس غریبانه این تنهایی .
به خدا خسته ام از این همه تکرار سکوت .
به خدا خسته ام از این همه لبخند دروغ .
به خدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد .
گفته ام من به دلم .
گفته ام :
عاشق پروانه شدم !
واله و مست شدم از ضربان دل گل !
شمع را می فهمم !
حال می گویم من :
من چه می دانم از ،
حس پروانه شدن ؟!
من چه می دانم گل ،
عشق را می فهمد ؟
یا فقط دلبرش را بلد است ؟!
من چه می دانم شمع ،
واپسین لحظۀ مرگ ،
حسرت زندگیش پروانه است ؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن ؟!
به خدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم !!
باختم من همۀ عمر دلم را ،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را ،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام !!
باختم من همۀ عمر دلم را ،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان !!
من نمی دانم عشق ،
رنگ سرخ است ؟!
آبی ست ؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعآ مهتابی ست ؟!
عشق را در طرف کودکیم ،
خواب دیدم یکبار !
خواستم صادق و عاشق باشم !
خواستم مست شقایق باشم !
خواستم غرق شوم ،
در شطی از مهر و وفا
اما حیف ،
حس تو کوچک بود .
یا که شاید مغلوب ،
پیش زیبایی ها !!
به خدا خسته شدم ،
می شود قلب مرا عفو کنید ؟
و رهایم بکنید ،
تا تراویدنِ از پنجره را درک کنم !؟
تا دلم باز شود ؟!
خسته ام درک کنید .
می روم زندگیم را بکنم ،
می روم مثل شما ،
پی احساس غریبم تا باز ،
شاید عاشق بشوم !!
وعشق...

...وعشق
واژه ایست که خداوند آن را آفرید
خدایا
چگونه عشق ورزیدن را به من بیاموز
خودچگونه زندگی کردن راخواهم آموخت
زندگی...
زندگی همانندکشتی است که در دریایی سیر میکند
روزی بسیار آرام چون کبوتری در قفس
وروزی بسیار پرتلاطم و خشن همچون عقابی درآسمان
می دانی همیشه کسی در زندگی وجود داردکه آن را آرامش
بخشدوطعم آن را مانند عسل شیرین و بوی آن راخوش بوتر
از گلهای بهاری نگه دارد او کسی نیست جزتو......
بده دستاتو به دستم تا باهم کلبه
کلبه ای پراز من و تو ازمن و تو مابسازیم
دوربشیم ازهمه مردم واسه دردهم بمیریم
با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگیریم
کلبه ای اندازه عشق باغچه ای وحوض وگلدون
سرتوباشه روشونم مثل لیلی مثل مجنون
توباشی مادر گلها من بشم بابای بارون
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
یه شب خوب تو آسمون،یه ستاره چشمک زنون
خندید وگفت کنارتم تا آخرش تاپای جون
ستاره قشنگی بود، آروم و نازو مهربون
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون
اما زیاد طول نکشید ، عشق من و ستاره جون
ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد نامهربون
ستاره رفت ، با رفتنش منم شدم بی هم زبون
حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون
دلم میخواد داد بزنم ، این بود قول و قرارمون؟
تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یه نشون
دوست دارم ستاره جون تا آخرش تا پای جون
